آن یک نفر خلوت دنیای من را و جایی که هر جور دلم می خواست حرف می زدم و جایی که بارها خودم را جای دیگران قرار دادم و حرف زدم ... نابود کرد... نوشته ها و دلتنگی های مجازی ام را به آنهایی که اصلا اطلاعی از اینجا نداشتند رساند و ... باعث ... بگذریم!
دوست عزیز ! دوستی نابخردانه ات حالم را بهم زد و دلخوشی دو ساله ام را ، جایی که هر روز بهش سر می زدم و با دوستانم حرف می زدم ، جایی که خاطره ها و دوستهای زیادی برایم به همراه داشت از من گرفت ... این وبلاگ تعطیل شد... علیرغم میلم ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:48  توسط بید مجنون
|
نمی دانم چه شده که تیغ کهنه و زنگار بسته یادها و خاطرات دوباره به جانم افتاده و
می خراشد...
تمام وجودم را می خراشد این تیغ کهنه،هیچ مگو! صحبت از زخمی عادی نیست که صبر را
درمان یابم،سخن از تیغی کهنه و زنگار بسته است که زخمهای کهنه و پوسته بسته را
می تراشد و گرد زنگارش گند می زند بر تمام بودنم...و این درد بی امان را چاره ای نیست،
هیچ راهی نیست جز در خود پیچیدن و دندان بر لب گزیدن،من داد نمی زنم،فغان نمی کنم،نه
اهل گریه ام نه گلایه و نه...اصلش فقط همین است که من اهل هیچم! تنها دلم می خواهد
تمام طعم لجن مانند خاطرات را استفراغ کنم روی "عشق" این واژه ی هرزه و فاحشه
که دست مایه هر کسی می شود... اما نمی دانم چرا هرچه عق می زنم تلخابه های این لجن
گناه آلود ازحلقوم روزهایم بیرون نمی ریزد و این تعفن،مرا از خودم،از زندگی فراری می دهد....
هیچ حرفی نزن! جز آنکه پیش از نصیحت و نسخه پیچی و برچسب ناامید زدن بر من!سعی کرده
باشی که با تمام وجوت خراشیدن روحت را به وسیله یک تیغ کهنه را حس کنی و درد بکشی و
بوی تعفن خاطرات بیچاره ات کند ...آن وقت سخن بگو ...
پاوبلاگی:متن بی ادبی است، ولی هیچ عذرخواهی نمی کنم! گاهی دل آدم با این چیزها آرام
می گیرد،من هم با مزخرف گفتن به عشق کثافتی، که دون تر از "تف" یا همان آب دهان بر زبان
آدمی جاری است و در نهایت در چاه هوسهای چرکین می میرد ، آرام می شوم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:42  توسط بید مجنون
|
دنيا ديوارهاي بلند دارد و درهاي بسته كه دور تا دور زندگي را گرفته اند.نمي شود از ديوارهاي
دنيا بالا رفت.نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد.اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار
كنجكاوي آدم را قلقلك مي دهد.كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن
طرف نگاه كرد.شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم.شايد هم پنجره اش زيادي بالاست
و قد من نمي رسد.
با اين ديوارها چه مي شود كرد؟مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و مي شود
اصلا فراموش كرد كه ديواري هست.و شايد مي شود تيشه اي برداشت و كند و كند وكند.شايد
دريچه اي.شايد شكافي.شايد روزني.
هميشه دلم مي خواست روي اين ديوار سوراخي درست كنم.حتي به قدر يك سر سوزن،براي
رد شدن نور،براي عبور عطر و نسيم،براي ...،بگذريم.
گاهي ساعتها پشت اين ديوار مي نشينم و گوشم را مي چسبانم به آن و فكر مي كنم،اگر
همه چيز ساكت باشد مي توانم صداي باريدن روشنايي را از آن طرف بشنوم.اما هيچ وقت،همه
چيز ساكت نيست و هميشه چيزي هست كه صداي روشنايي را خط خطي كند.
ديوارهاي دنيا بلند است،ديوارها و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.مثل بچه بازيگوشي
كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه همسايه مي اندازد.به اميد آنكه شايد در آن خانه باز شود.
گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.آن طرف حياط خانه خداست.و آن وقت هي در مي زنم، در
مي زنم، در مي زنم و مي گويم:«دلم افتاده توي حياط شما،مي شود دلم را پس بدهيد...»
كسي جوابم را نمي دهد.كسي در را برايم باز نمي كند.اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين
طرف ديوار،همين.و من اين بازي را دوست دارم.همين كه دلم را پرت مي كنند اين طرف ديوار
همين كه...
من اين بازي را ادامه مي دهم و آن قدر دلم را پرت مي كنم، آن قدر دلم را پرت مي كنم تا خسته
شوند،تا ديگر دلم را پس ندهند.تا آن در را باز كنند و بگويند:«بيا خودت دلت را بردار و برو.»
آن وقت مي روم و ديگر هم بر نمي گردم.من اين بازي را ادامه مي دهم...
عرفان نظر آهاری
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:16  توسط بید مجنون
|
سنگین بودن درسهای ما و اون زبون عجیب غریبش که خدایی نکرده نمی شود یک جمله ساده به کار ببرد بماند ، شب زنده داری های بی ثمر و در آخر حرص اینکه چرا باید این همه زجر بکشیم و اینها را بخوانیم ولی مصداقشان : هیچ!!! یک هیچ بزرگ و مسخره که هی جلو چشم آدم رژه می ره!
امروز صبح مثلا امتحان آیین دادرسی مدنی داشتم و فردا صبح حقوق اداری. تمامش به حلاجی و معرفی سازمانها و ارکان دولت و حوق و تکالیف(؟؟؟!!!!!!) آنها می پردازه . شرایط عزل و انتصاب فلان وزیر و مسئولیت جناب رییس جمهور(!!!) برای اداره ی امور، وظایف دولتمردان! طبق موازین شرعی(؟؟)
دیشب را نخوابیده بودم و تا صبح نحوه ی دادرسی کردن را می خواندم، صبح توی راه گرمسار مثلا داشتم مرور می کردم ، فکر کنم قیافه ام از عصبانشت شکل دیو دو سر شده بود! از بس که از واژه ها حرص می خورم ، به نظرم تک تک کلمات برایم شکلک در می آورد و هی مسخره تر می د تا می شد مثل یه حباب و توی ذهنم می لغزید و بعد هم : هیچ...
وظایف دیوان عالی کشور(؟!!!!!)
دیوان عدالت اداری؟ کدام عدالت؟
تعریف انواع صلاحیت!!! : یعنی الان صلاحیت دار ها دارن بر ما حکمرانی می کنن ؟
سازمان دادگاه های عمومی حقوقی و صلاحیت ذاتی آن!!!!!!
دااااااااااد سرا!!!!!!!!
چگونگی دادرسی!
از همه مسخره تر این جمله است:
قاضی باید حکم را در قوانین مدونه بیابد و در صور ابهام ، اجمال، سکوت قانون و یا تعارض قوانین باید حکم قضیه را در منابع معتبر فقهی و فتاوی و... بیابد و نمی تواند به این بهانه از صدور حکم امتناع کند ...یکی نیست بگه آخه کجای مملکت داره اسلامی اداره می شه یا اصلا دیگه اسلامی مونده که ......
این روزها تصویر مبهمی از فیلم دختران انتظار که با بالا رفتن نرخ دلارا تپشهای قلب نیکی کریمی هم نا میزون می شد و آخر هم مرد توی ذهنمه داشتم به این فکر می کردم که اگه قرار باشه یه همچنین صحنه ای یا مقایسه ای با نرخ تورم همه چیز! و قلب جوونهای مملکتمون باشه چی از آب در می اد!!!!!
پاوبلاگی: امتحانات خسته و عصبی ام کرده ، خودم می دانم چرند نوشته ام!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:54  توسط بید مجنون
|
چه روزگاری است! واقعا چه تحفه داریم برای نسل نوجوان؟
امروز متولدین ۱۳۷۰ را که سرچ می کردم ، تمام نتایج فقط اخبار حاکی از اعدام و کشت و کشتار بود ...
یعنی یک نوجوان ۱۷ ساله...در دنیای مجازی هم سهمی جز این همه تیرگی نداره؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:34  توسط بید مجنون
|
روباه گفت :سلام .شارده كوچولو مؤدبانه جواب داد :سلام… شازده كوچولو به او پيشنهاد كرد :بيا با من بازي كن . من خيلي تنها هستم. روباه گفت :من نمي توانم با تو بازي كنم . چون اهلی نشده ام.شازده كو جولو آهي كشيد و گفت : ببخشید .“اهلي كردن ” يعني چه ؟.. روباه گفت :اهلی کردن چيزي است كه آدمها آن را فراموش کرده اند. يعني ایجاد علاقه کردن … مثلآ تو براي من هنوز پسر بچه اي هستی مثل صد هزار پسر بچه ديگر . نه من نیازی به تو دارم نه تو نیازی به من داري.من هم براي تو روباهي هستم ،مثل صد هزار روباه ديگر . ولي اگر تو مرا اهلي كني ، هر دو به هم نیازمند خواهيم بود. تو براي من يگانه می شوی و من براي تو در همه عالم يگانه خواهم شد . شازده كوجولو گفت : كم كم دارم مي فهمم. يك گل هست كه گمانم مرا اهلي كرده باشد … روباه دنبال سخن پيشين خود را گرفت : زندگي من بكنواخت است . من مرغها را شكار مي كنم و آدمها مرا شكار مي كنند . همه مرغها شبيه همند و همه آدمها شبيه همند .روزها کسل کننده هستند. ولي اگر تو مرا اهلي كني ، زندگيم متحول خواهد شد ، صدای پای تو با صدای همه پاهای دیگر فرق خوهد داشت. با شنیدن صدای پاهی دیگر به سوراخ خود فرار می کنم و صدای پای تو مرا از لانه بیرون خواهد کشید، . علاوه بر اين ، نگاه كن. آنجا آن گندمزارها را مي بيني ؟من نان نميخورم . و گندم از نظر من به هیچ دردی نمی خورد. پس گندمزارها مرا به یاد چیزی نمی اندازند واين البته غم انگيز است ولی موهای تو طلایی است. پس وقتي مرا اهلي كني گندم كه طلايي رنگ است ياد تو را برايم زنده مي كند آن موقع من صدای پیچیدن باد در گندمزارها را دوست خواهم داشت بيا و مرا اهلي كن . شازده كوچولو گفت :دلم مي خواهد ولي خيلي وقت ندارم . بايد دوستاني پيدا كنم و بسيار چيزها هست كه بايد بشناسم . روباه گفت : هیچ چيز را تا اهلي نکرده ای نمي تواني بشناسي . آدمها ديگر وقت شناختن چيزها را ندارند . همه چيزها را حاضر و آماده ازمغازه ها مي خرند ولي چون مغازه ای نیست كه دوست بفروشد همه مانده اند بی دوست. تو اگر دوست ميخواهي مرا اهلي كن !شازده كوچولو گفت :چه كار بايد بكنم ؟روباه جواب داد : بايد خيلي حوصله كني . اول كمي دور از من اينجور روي علفها مي نشيني . من از زير چشم به تو نگاه مي كنم و تو حرفی نخواهی زد. تمام سوءتفاهم ها ناشی از زبانست .
اما تو هر روز كمي نزديكتر مي نشيني . ..
...شازده كوچولو روباه را اهلي كرد و چون ساعت جدايي نزديك شد ، روباه گفت : آه ، من گريه خواهم كرد . شازده كوچولو گفت : تقصير خودت است . من بد تو را نمي خواستم ، ولي خودت خواستي كه اهليت كنم . روباه گفت : درست است . شازده كوچولو گفت : ولي تو گريه خواهي كرد . روباه گفت:درست است . شازده كوچولو گفت :پس چيزي براي تو نمي ماند . روباه گفت :چرا مي ماند . رنگ گندمزار ها . سپس گفت :برو دوباره گلها را ببين . اين بار خواهي فهميد كه گل خودت در جهان يكتاست . بعد براي خداحافظي پيش من برگرد تا رازي به تو هديه كنم … شازده كوچولو پيش روباه برگشت و گفت :خداحافظ . روباه گفت :خداحافظ .راز من اين است وبسيار ساده است :بدان که هرچیزی را به چشم دل بهتر می توان دید تا به چشم سر. آنچه اصل است از چشم سر پنهان است … همان مقدار وقتي كه براي گلت صرف كرده اي باعث ارزش و اهميت گلت شده است … آدمها اين حقيقت را فراموش كرده اند . اما تو نبايد فراموش كني .تو مسؤل آني مي شوي كه اهليش كرده اي . تو مسؤل گلت هستي .شازده كوچولو تكرار كرد تا در خاطرش بماند : من مسئول گلم هستم
این هم لینکی است که اگر کسی این کتاب را نخوانده می تواند از این جا بخواند.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:21  توسط بید مجنون
|
زندایی مادرم فوت کرد... شاید نسبت نزدیکی نباشه اصلا اما ... وقتی رفتم به ختمش و بعد از سالها مثل بچگی هام که می رفتیم ختم انعام خونشون و همه فامیل اونجا بودن حس و حال خیلی عجیبی بود . به حیاط نقلی خونشون، حوض کوچیک گوشه حیاط که نگاه کردم دیدم که چقدر خاطره از اونجا داشتم، نه تنها من که همه ی فامیل ... از خیلی سال پیش شاید حدود پنجاه و چند سال!!!روز اربعین خونه شون ختم انعام بود و همه ی فامیل رو می شد اونجا دید، اینه که هر نسلی خاطره هیا خاص خودش رو از خونشون و مراسمهای زندایی داره ، یه جور نوستالوژی عمومی و در عین حال خاص! طبقه ی بالا که رفتم یاد روزهایی می افتادم که خانوما همه دور سفره می نشستن و انعام می خوندن و ما بچه ها هم منتظر آش هی وسط مراسم رژه می رفتیم! یا تکیه می دادیم و لیز لیزک بازی می کردیم ! تا بالخره بیرونمون می کردن! یاد زمانی افتادم که چند تا از عکس های جوانی زندایی را توی آلبوم دخترش یواشکی دیده بودیم و اصلا باورمان نمی شد که این همان زندایی است ! یک خانومی با کت و دامن و موها و آرایشی به سبک هنریشه های قدیمی انگلیسی توی شانزالیزه و اینور و اونور با کفش های اشنه بلند میخی و کیف دستی های کوچیک کلی ذوق زده شده بودیم از کشف این راز و جلوی خودش که از همه جا بی خبر بود هی ریز ریز می خندیدیم و چشم غره ی مامانها!!!یاد خیلی کسها که دیگه نبودن من جمله مامان جون عزیز خودم(مادربزرگ مادری)یا به قول نوه های زندایی: عمه جون... خیلی سال بود که نمی رفتم به مراسمهاش تا امسال عید ؛ که دیگه من رو نشناخت ... و حالا که فوت کرده بود و شوهرش (دایی مادرم) هم که آلزایمر گرفته ، نه تنها کسی رو نمی شناسه بلکه متوجه فوت همسر عزیزتر از جانش، کسی که زندگی عاشقانه اش و ماجراهای خاطرخواهی هاشان زبانزد همه بود هم نشد و وقتی بهش می کن چند ساعتی گریه می کنه و دوباره از یادش می ره ...
آدم یه وقتایی بدجوری یهو به خودش می آد و ...
" روحش شاد"
پاوبلاگی: چقدر بزرگ شده بودم ! اونقدر که یادم رفته بود !
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:35  توسط بید مجنون
|
عصر یخبندان از راه رسیده آیا که اینگونه استخوانهایم می لرزد؟
نبض دلم را می گیرم،هزار سال صبر می کنم تا شاید لرزشی،تپشی .... نه! هیچ! آیا من مرده ام ؟!
.
.
.
تمام پنجره ها را به نظاره می نشینم تا بهاری ... هزار هزار یلدا خیره به آسمان خواهم ماند؛تا
شاید سپیده ای ... صبحی، لا اقل فروغ ستاره ای میهمان چشمهایم شود...
.
.
.
دست هایم سرد است، نگاهم سردتر ،
عصر یخبندان از راه رسیده آیا؟!
به خواب زمستانی می روم تا شاید روزی رویشی و رستنی در پناه خورشیدی زرین ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:48  توسط بید مجنون
|
وقتی که هیچ حرفی برای زدن نداری
وقتی که هیچ حضوری نداری
وقتی که بودنت بی رنگ است
نوشته هایت هم باید بی رنگ باشد
حرفهایت هم باید به رنگ سکوت باشد...
پاوبلاگی: باید به یکسری ها زنگ می زدم یا اس ام اس ، گمان نکنید که بی معرفتم! ( یقین داشته باشید!!!) تلفنم یک طرفه است و همین روزها هم هست که قطع شود ، چندان هم دسترسی به اینترنت ندارم، از کسانی که گله مند هستند معذرت می خواهم ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:31  توسط بید مجنون
|
تازه آغاز پرسشهاست
کلامهای پرسشگر...
نگاه های پرسشگر...
چانه ام از بغضی تلخ می لرزد اما لبخند می زنم...
لبخند می زنم ، هرچند که دلم در حسرت گریه ای پر صدا بسوزد...
کمر احساسم شکسته ، اما تمام توانم را به کار می بندم تا راست بایستم ...
تازه آغاز پرسشهاست...
یادم هست که گفتم مردانه پای همه چیز ایستاده ام،و تو متهمم کردی به سنگدلی،به...حالا
زمانش رسیده... هر چند تو به سخره ام بگیری، هرچند فکر کنی خیانت می کنم هرچند که فکر
کنی که ایستادگی ام نامردی است! هرچند باز هم...،هر چند که نیستی تا ایستادنم را نظاره گر
باشی،ولی می دانم می آیی اینجا را می خوانی پس لطفی کن و بید مجنون را خوب نگاه کن؛
شاخه هایش مثل سایر درختان نیست،خمیده است!،با هر نسیمی برگهایش می لرزد،
اما ایستاده ...
من همان بید هستم، تمام تنم می لرزد اما ایستاده ام! هر چند که سرم پایین است...
اما
من ایستاده می میرم
چون بیدهای مجنون...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:38  توسط بید مجنون
|